شاعر اين مثنوي ديوانه نيست با رياضي خوانده ها بيگانه نيست
روز و شب خواب رياضي ديده ام خواب خط هاي موازي ديــــــده ام
خواب دیدم می خوانم ایگرگزگوند خنجر دیفرانسیلم کشته کنـــــــد
ز هر جا یه گشتی مـــــــی پرم دامن هر اتحــــــــــــــادی می درم
دست و پای بازه ها را بسته ام از کمند منحنی ها رستـــــــــه ام
شیب هر خطی به تندی می دوم گوش هر ایگرگ وشی را می جوم
گاه خطهـــــــــا را موازی میکنم با توان نقطـــــــه ها با زی میکنم
لشکري دارم ز تمرين بي شمار طيفي از فرمول دارم در کنـــــــار
اي رياضي اي رياضي چيستي؟ مي برم هر دم به تيغت کيستي؟
تا که اسمت بر زبانم سبز شد کل مغزم پيچ هايش هـــــرز شد
از رياضي گشته خر باهوش تر کرده کمتر راه خود را با وتـــــــــــر
شعر من لبريز از رمــــــــــــز بود هرچه در بالا سرودم طنـــــــز بود

