عددی امار

نمرات درس :آنالیز عددی 1               رشته:  امار            دانشگاه :پیام نورمرکز کرمانشاه

ردیف

شماره دانشجویی

10 نمره تشریحی

1

871126197

هشت ونیم

2

861110001

5

3

871148955

10

4

831110254

غ

5

861109957

غ

6

871216418

غ

7

871224860

3

8

831110179

6

9

880283734

2

10

861109906

چهار ونیم

11

880036434

هفت ونیم

12

880036494

شش ونیم

13

861110239

یک ونیم

14

871292835

هشت و نیم

15

851240932

2

لطفا نظرات ، پيشنهادات ، و انتقادات خود را در مورد کلاس در قسمت  نظر بدهيد بنويسيد

اعتراضات خود را در قسمت نظر بدهيد با نوشتن نام ونام خانوادگی و رشته ،حداکثر تا تاریخ  سه شنیه 4/11/90 اعلام فرمایید از اين تاريخ به بعد، به هيچگونه اعتراضی رسيدگی نمی شود .

کامپیوتر

نمرات درس :آنالیز عددی 1               رشته:  کامپیوتر            دانشگاه :پیام نورمرکز کرمانشاه

ردیف

شماره دانشجویی

10 نمره تشریحی

1

861108863

سه و نیم

2

880048097

8

3

861109897

یک و نیم

4

861109101

2

5

861109570

یک و بیست و پنج

6

871230073

غ

7

861109056

3

8

861109873

2

9

861108431

0

لطفا نظرات ، پيشنهادات ، و انتقادات خود را در مورد کلاس در قسمت  نظر بدهيد بنويسيد

اعتراضات خود را در قسمت نظر بدهيد با نوشتن نام ونام خانوادگی و رشته ،حداکثر تا تاریخ  سه شنیه 4/11/90 اعلام فرمایید از اين تاريخ به بعد، به هيچگونه اعتراضی رسيدگی نمی شود .

ریاضی 2 امار

نمرات درس :ریاضی2    رشته:  آمار            دانشگاه :پیام نورمرکز کرمانشاه

ردیف

شماره دانشجویی

10 نمره تشریحی

1

غ

غ

2

861109944

6

3

861108151

نیم

4

غ

غ

5

861109981

یک ونیم

6

861109957

6

7

880036495

3

بخاطر سختی امتحان ریاضی 2 برگه ها تا حد امکان با ارفاق تصحیح شده اند

 

لطفا نظرات ، پيشنهادات ، و انتقادات خود را در مورد کلاس در قسمت  نظر بدهيد بنويسيد

اعتراضات خود را در قسمت نظر بدهيد با نوشتن نام ونام خانوادگی و رشته ،حداکثر تا تاریخ  سه شنیه 4/11/90 اعلام فرمایید از اين تاريخ به بعد، به هيچگونه اعتراضی رسيدگی نمی شود .

ریاضی 2 شیمی

نمرات درس :ریاضی2    رشته:  شیمی            دانشگاه :پیام نورمرکز کرمانشاه

ردیف

شماره دانشجویی

10 نمره تشریحی

1

غ

 

2

غ

 

3

890107501

1

4

890107554

چهار ونیم

5

871123094

چهار ونیم

6

880283322

3

7

890107626

6

8

861109504

6

9

880283341

6

10

890006562

2

11

880035806

1

12

861194458

چهار ونیم

13

890006620

4

14

890107787

5

15

900231899

5

16

890107857

پنج ونیم

17

866175275

نیم

18

871192369

پنج ونیم

19

890006789

1

20

890006809

4

21

880283742

5

22

890108309

پنج ونیم

23

880036435

2

24

890032140

یک ونیم

25

880283900

1

26

غ

 

27

866208370

5

28

890105657

دو ونیم

29

880284053

پنج ونیم

30

870013657

دو ونیم

بخاطر سختی امتحان ریاضی 2 برگه ها تا حد امکان با ارفاق تصحیح شده اند

 

لطفا نظرات ، پيشنهادات ، و انتقادات خود را در مورد کلاس در قسمت  نظر بدهيد بنويسيد

اعتراضات خود را در قسمت نظر بدهيد با نوشتن نام ونام خانوادگی و رشته ،حداکثر تا تاریخ  سه شنیه 4/11/90 اعلام فرمایید از اين تاريخ به بعد، به هيچگونه اعتراضی رسيدگی نمی شود .

آنالیز عددی 1

نمرات درس :آنالیز عددی 1               رشته:  ریاضی            دانشگاه :پیام نورمرکز کرمانشاه

ردیف

شماره دانشجویی

10 نمره تشریحی

1

871105457

چهار و هفتاد و پنج

2

851240653

شش و نیم

3

851240774

غ

4

861109990

دو و نیم

5

861108584

3

6

861172472

شش و نیم

7

871121745

شش و بیست و پنج

8

851240609

5

9

851240712

3

10

861109495

هشت و بیست و پنج

11

861109757

شش و نیم

12

871143842

7

13

871157856

6

14

861109966

2

15

861109973

5/5

16

861397132

سه و نیم

17

861109956

چهار ونیم

18

861110053

چهار ونیم

19

880036181

شش و هفتاد وپنج

20

831110613

غ

21

851119898

هشت و نیم

22

871268992

5

23

871271698

7

24

861109849

2

25

871291635

شش و بیست و پنج

26

861109010

هفت و نیم

27

871323478

10

28

861108818

پنج  و هفتاد وپنج

29

861109522

4

۳۰--   ۸۹۰۱۰۸۴۶۱   -   هفت و نیم 
 
 

لطفا نظرات ، پيشنهادات ، و انتقادات خود را در مورد کلاس در قسمت  نظر بدهيد بنويسيد

اعتراضات خود را در قسمت نظر بدهيد با نوشتن نام ونام خانوادگی و رشته ،حداکثر تا تاریخ  سه شنیه 4/11/90 اعلام فرمایید از اين تاريخ به بعد، به هيچگونه اعتراضی رسيدگی نمی شود .

چنگیزخان مغول

http://bia2mob.net

یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.
آن روز با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.
بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا اینکه رگه ی آبی دید که از روی سنگی جاری بود. خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.
چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پر کرد.
اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت. چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند.
این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت.
ولی دیگرجریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد  که آن بالا برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود. خان شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند:
یک دوست، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست
و بر بال دیگرش نوشتند:
هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است

 

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.

زندگی

زندگی

دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت. خدا سکوت کرد. جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت. خدا سکوت کرد. به پر و پای فرشته‌ و انسان پیچید. خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت: عزیزم، اما یک روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن. لا به لای هق هقش گفت:اما با یک روز… با یک روز چه کار می توان کرد؟

خدا گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی‌یابد هزار سال هم به کارش نمی‌آید. آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن.
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می‌درخشید. اما می‌ترسید حرکت کند. می‌ترسید راه برود. می‌ترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد… بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده‌ای دارد؟ بگذارد این مشت زندگی را مصرف کنم.
آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سر و رویش پاشید. زندگی را نوشید و زندگی را بویید. چنان به وجد آمد که دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد. می تواند ….
او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما ….
اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید، روی چمن خوابید، کفشدوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که او را نمی‌شناختند سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد. لذت برد و سرشار شد و بخشید. عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او در همان یک روز زندگی کرد، اما فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند: امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود!

زندگی کن! حتی اگر بهترینهایت را از دست دادی، چون این زندگی کردن است که بهترین های دیگری را برایت می سازد.
 
                                                                            برگرفته از وبلاگ:http://ikiu85r.blogfa.com/

فروش سیب

داستان آموزنده “فروش سیب” از سری داستان های شیوانا

در تاریخ مشرق زمین شیوانا را استاد عشق و معرفت و دانایی می دانند،اما او در عین حال کشاورز ماهری هم بود و باغ سیب بزرگی را اداره می کرددرآمد حاصل از این باغ صرف مخارج مدرسه و هزینه زندگیشاگردان و مردم فقیر و درمانده می شد.درختان سیب باغ شیوانا هر سال نسبت به سال قبل بارور ترو شاداب تر می شدند و مردم برای خرید سراغ او می آمدند. ..یک سال تعداد سیب های برداشت شده بسیار زیادتر از از قبل بودو همه شاگردان نگران خراب شدن میوه های بودند.در دهکده ای دور هم کاهن یک معبد بود که به دلیل محبوبیت بیش از حد شیوانا،دائم پشت سر او بد می گفت و مردم را از خرید سیب های او بر حذر می داشت.چندین بار شاگردان از شیوانا خواستند تا کاهن معبد را گوش مالی دهند و او را جلوی معبد رسوا کنند، اما شیوانا دائم آنها را به صبر و تحمل دعوت می کرد و از شاگردان می خواست تا صبور باشند و از دشمنی کاهن به نفع خود استفاده کنند !!!وقتی به شیوانا گفتند که تعداد سیب های برداشت شده امسال بیشتر از قبل است و بیم خراب شدن میواه های میرود٬ شیوانا به چند نفر از شاگردانش گفت که بخشی از سیب ها را با خود ببرند و به مردم ده به قیمت بالا بفروشند، در عین حال به شاگردان خود گفت که هر جا رسیدند درسهای رایگان شیوانا را برای مردم ده بازگو کنند و در مورد مسیر تفکر و روش معرفتی شیوانا نیز صحبت کنندهفته بعد وقتی شاگردان برگشتند با تعجب گفتند که مردم ده نه تنها سیب های برده شده را خریدند بلکه سیب های اضافی را نیز پیش خرید کردند !یکی از شاگردان با حیرت پرسید: اما استاد سوالی که برای ما پیش آمده این است که چرا مردم آن ده با وجود اینکه سال ها از زبان امین معبدشان بدگویی شیوانا را شنیده بودند ولی تا این حد برای خرید سیب های شیوانا سر و دست می شکستند؟

شیوانا پاسخ داد: جناب کاهن ناخواسته نام شیوانا را در اذهان مردم زنده نگه داشته بود، شما وقتی درباره مطالب معرفتی و درسهای شیوانا برای مردم ده صحبت کردید، آنها چیزی خلاف آنچه از زبان کاهن شنیده بودند را مشاهده کردند، به همین خاطر این تفاوت را به سیب ها هم عمومیت دادند و روی کیفت سیب های شما هم دقیق شدند و عالی بودن آنها را هم تشخیص دادند. ما سود امسال را مدیون بدگویی های آن کاهن بد زبان هستیم. او باعث شد مردم ده با ذوق و شوق و علاقه و کنجکاوی بیشتری به درس های معرفت روی آودند و در عین حال کاهن خود را بهتر بشناسند!پیشنهاد می کنم به او میدان دهید و بگذارید باز هم بدگویی و بد زبانی اش را بیشتر کند! به همین ترتیب همیشه می توان روی مردم این ده به عنوان خریدار های تضمینی میوه های خود حساب کنید.

هر وقت فردی مقابل شما قد علم کرد و روی دشمنی با شما اصرار ورزید. اصلا مقابلش نایستید، به او اجازه دهید تا یکطرفه در میدان دشمنی یکه تازی کندزمان که بگذرد سکوت باعث محبوب تر شدن شما و دشمنی او باعث شکست خودش می شود.

در این حالت همیشه به خود بگویید، قدرت من بیشتر است چرا که او هیچ تاثیری روی من ندارد و من هرگز به او فکر نمی کنم و بر عکس من باعث می شوم تا به طور دائم در ذهن او جولان دهم و او را وادار به واکنش نمایم، این جور مواقع سکوت نشانه قدرت است

به یاد کودکی

 به یاد کودکی

گاو ما ما می کرد …گوسفند بع بع می کرد … سگ واق واق می کرد … و همه با هم فریاد می زدند ”حسنک” کجایی ؟
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.
موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.
دیروز که حسنک با ”کبری” چت می کرد .کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با ”پتروس” چت می کرد.پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد. پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود.او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند.پتروس در حال چت کردن غرق شد.برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود . ”ریزعلی” دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت .ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد .ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد .کبری و مسافران قطار مردند.اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و کور بود .الان چند سالی است که ”کوکب خانم” همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ی مهمان ندارد.او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد .او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد.او آخرین بار که گوشت قرمز خرید ”چوپان دروغگو” به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیکر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد

ریاضیات زیباست

ریاضیات جنگلی زیبا و پر از مكان های ناشناخته است. عاشقی را می طلبد كه بدون

 هیچ چشم داشتی دل به دریا بزند و به اكتشاف بپردازد. وقتی وارد دنیای ریاضیات

شوید، دنیایی از شگفتی ها را می یابید و روز به روز در دنیای زیبای ناشناخته وارد و

با شناخت ناشناخته ها، غرق لذت می شوید و شادابی های درونی، در شما ایجاد

خواهد شد.

خدایا همشه دوستت دارم ..

زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد .

 

اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد . او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!

دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی . گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای ؟ کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟

چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد . گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن .


 گفت من که غرق خواهش دنیا هستم  چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست، تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟

شرط عشق

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.
نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید..
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید.
زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.
20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند.
مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".

شب کريسمس

شب کريسمس بود و هوا، سرد و برفي.
پسرک، در حالي‌که پاهاي برهنه‌اش را روي برف جابه‌جا مي‌کرد تا شايد سرماي برف‌هاي کف پياده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شيشه  سرد فروشگاه و به داخل نگاه مي‌کرد.
در نگاهش چيزي موج مي‌زد، انگاري که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب مي‌کرد، انگاري با چشم‌هاش آرزو مي‌کرد.
خانمي که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمي مکث کرد و نگاهي به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقيقه بعد، در حالي‌که يک جفت کفش در دستانش بود بيرون آمد.
- آهاي، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق مي‌زد وقتي آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک  با چشم‌هاي خوشحالش و با صداي لرزان پرسيد:
- شما خدا هستيد؟
- نه پسرم، من تنها يکي از بندگان خدا هستم!
- آها، مي‌دانستم که با خدا نسبتي داريد!
 
 
خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند ديگران را خوشبخت سازد..